|
بهانه شانزدهم : عید شما مبارک.....!!!
سللللللللللللللللللللللللللللام به به...سال نو مبارک...!! خوبید؟ باشه باشه...چرا میزنید؟ خانومی من چرا ناراحت باشم ازت...من این چند وقت اصلا دل و دماغ نت اومدن نداشتم باید این قضیه که تو آپ قبلی نوشته بودم و به سر و سامون می رسوندم.. سینا جان واقعا شرمنده ام که نشد سال نو بهت تبریک بگم آخه هروقت اومدم نبودی اما الان از همین جا به تو و همه دوستای وبلاگی خودم میگم: سال نو مبارک..... صد سال به از این سال ها..... امیدوارم امسال سال سربلندی و سعادت و سلامت و ....( هرچی سین خوبه )براتون باشه امیدوارم بهاری باشید..!!! یه چیزی تو دلم میگه امسال یه سال متفاوته...یه سال خوب و پر از اتفاقای قشنگ...نمی دونم شایدم دلم میخواد خوش خیال باشم..آخه نشستن و به گذشته فکر کردن که فایده نداره ..سال گذشته برام زیاد سال خوبی نبود ناشکری نمی کنما خدا روشکر پر از سلامتی بود اتفاقای خوبی هم توش افتاد..اما از لحاظ عاطفی..!!! نه از این لحاظ سال خوبی نبود ..پر از استرس ..پر از نگرانی..پر از سردرگمی برای تصمیم های مهم اما یه عالمه تجربه به دست آوردم .. فکر کنم تنها فایده نگاه کردن به گذشته همین درساییه که ازش میگیری اما باید فقط در همین حد یاشه باید ازشون بگذری نباید تو گذشته و خاطرات تلخش بمونی وگرنه تمام فرصت های آینده ات و از دست میدی..... آره دلم میخواد امسال بهاری بشم..اصلا دلم میخواد امسال عین این دختره که عکسشو براتون گذاشتم خوشخیال باشم...!!!! + نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 19:17 توسط بهار |
می خوام براتون یه قصه بگم... یکی بود..یکی نبود..یه دختر ساده و مغروری بود که تو زندگیش همه چیز داشت به جز یه عشق واقعی تا اینکه تو دنیای چت با یه نفر آشنا شد....اصلا با هم تفاهم نداشتن..هرچی این می گفت به اون یکی بر می خورد و بالعکس...تا اینکه دعواشون شد و ای دی همو پاک کردن..... بعد از مدت ها یه دفعه دختره وقتی مسنجرشو باز کرد همون ای دی بهش پی ام داد...عجیب بود. خلاصه اینکه دوباره با هم حرف زدن..از اول اسم همو پرسیدن و دوباره با هم آشنا شدن..اینبار راحت تر بودن .. قرار شد شماره همو داشته باشن البته فقط برای اس ام اس.... اس ام اس شروع شد..اولش فقط جوک بود و جمله های قشنگ .. تا اینکه شیطنت دختره گل کرد..بین خودمون بمونه اما دختره ازش خوشش اومده بود به خاطر همن غرورش که باعث دعواشون تو چت میشد... داشتم می گفتم شیطنت دختره گل کرد عوض جوک و ... تو اس ام اس هاشون حرف و حال و احوال رد و بدل شد... اوایل پسره خیلی سرد بود..اینکارش دل دختره رو میشکوند اما علاقاش بهش بیشتر می شد...تا اینکه یه بار پسره پشت تلفن باهاش خیلی بد حرف زد.نمی دونم دلش از کجا پر بود اما بدجوری غرور دختره جریحه دار شد طوری که قسم خورددیگه باهاش حرف نزنه...موبایلشو خاموش کرد ..ازش متنفر شده بود آخه بدجوری جلوی دوستش ضایع شده بود...!! بعد مدتی مجبور شد موبایلش و روشن کنه... اوووووووووووووووووه..پر بود از اس ام اس......پسره خیلی ناراحت بود و از رفتارش با اون پشیمون بود..ازش خواست که ببخشتش دختره هم بخشیدش اما احساسش عوض شده بود اما هنوز دوسش داشت. از اون به بعد پسره شد یه عاشق...یه عاشق واقعی..روزا همین طوری میگذشت .. هرچی بیشترمی گذشت دختره بیشتر می فهمید که اونا نمی تونن به هم برسن..ته دلش راضی نبود اما به خاطر یه چیزایی مجبور شد از پسره بخواد که بره وای که چه روزای سختی و گذروندن....طفلک پسره راه های مختلفی و پیشنهاد داد اما دختر قصمون نمی تونست بمونه..تا اینکه یه روز در نهایت ناباوری خودش بهش ایمیل زد و ازش خداحافظی کرد.... دنیاش خراب شده بود اصلا شرایط روحی خوبی نداشت....انقدر غصه خورد تا خدا دعوتشش کرد یه جای خوب..آره دختره رفت اعتکاف..اونجا فقط و فقط برا پسره دعا کرد...دعا کرد عاشق بشه...دعا کرد فراموشش کنه... چند ماهی اصلا از هم خبر نداشتن تا اینکه دل دختره تنگ شد..!! نمی فهمید چرا اما دلش برای اون پسری تنگ شد که براش دعا می کرد عاشق شه.... یه مدت ناشناس با هم چت کردن..پسره نمی دونست داره با دختره حرف میزنه خیلی صادقانه قصه دلش و براش گفت.دختره هی بهش اصرار می کرد که بهش اس ام اس بده..بهش زنگ بزن اما پسره می گفت نه ... خلاصه بعد از چند هفته دختره اتفاقی خودش و معرفی کرد آخه پسره گفته بود که دیگه نمی خواد بیاد نت.... دختره خودش و معرفی کرد با اینکه هنوز یه ترسی تو وجودش بود که نکنه پسره نبخشیده باشدش......... اما پسره گف بخشیدمش ..دل دختره آروم تر شد و اس ام اس داد که ممنونم.... پسره هم جوای اس ام اس و داد...دوباره با هم چت کردن دختره سعی می کرد دلتنگیشو پشت حرفای ساده و حال و احوال صمیمی مخفی کنه..ازش خواست عکسشو نشونش بده اما پسره طفره رفت...از دختره اصرار از پسره انکار تا اینکه دختره یه حدسایی زد کلی به پسره گیر داد که داری ازدواج می کنی؟ آره اما ...نه هنوز معلوم نبود ....پسره قصه آشناییشو با یه دختری و برای دختره تعریف کرد... وای خدای من این همونی بود که دختره تو دعاهاش خواسته بود...پسره عاشق شده بود...!!!! اما چرا دختره وقتی قصه آشناییشونو میشنید گریه میکرد؟ قصه این اشکا چی بود؟ نه دختره باید قوی می بود نباید خودش و سست نشون می داد برای همین با تمام وجود بهش تبریک گفت ... اما هنوز باورش نمی شد.... نمی دونست خدا رو شکر کنه یا به خدا گلایه کنه.... آره دختر قصه ما فهمید که پسره این سه ماه آخر و تنها نبوده...نمی دونست خوشحال باشه یا ناراحت؟ بخنده یا گریه کنه؟ تو دلش یه پسره حسودیش میشد...می گفت: خوش بحالت که این چند ماه آخر وتنها نبودی...خوش بحالت که دیگه تنها نیستی......!! دختره نمی دونه چرا هنوز دوسش داره..!!! یادش میاد که وقتی رفت حرفای دل پسره این بود: شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی رفتی و توی قلبم یادت و جا گذاشتی رو ی تمام حرفات یک دفعه پا گذاشتی بی تو کدوم ستاره پا به شبم بذاره ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره بی تو چی مونده با من جز یه صدای خسته جز یه نگاه خاموش..جز یه دل شکسته بال و پرم بودی خبر نداشتی تاج سرم بودی خبر نداشتی سایه به سایه هر طرف که بودم همسفرم بودی خبر نداشتی پر زدی وندیدی بال سفر نداشتم گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم کوه غم و رو شونم دیدی و بر نداشتی من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی و یادش می مونه که الان حرف دل خودش اینه: بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی هنوز هوامو داری وهنوز صدام و میشنوی بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم اگه تمومه قصمون هنوز ترانه سازتم بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من میوفتی تویی که قصه طلوع عشق و گفتی و دوست دارم و نگفتی بذار خیال کنم منم اونکه دلت تنگه براش اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش اونکه هنوز دوسش داری اونی که هنوز هم نفسه بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی بذار خیال کنم بذار اگرچه بی خیالمی بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من میوفتی تویی که قصه طلوع عشق و گفتی و دوست دارم و نگفتی براشون دعا کنید...!!! + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 22:3 توسط بهار |
بهانه چهاردهم:کاملا بی بهانه..!!! هروقت از آدما خسته و نا امید شدی برو تو دل یه کوه و فریاد بزن: آیا امیدی هست؟ اونوقت جواب میشنوی: هست... هست... هست..!!! + نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 21:52 توسط بهار |
بهانه سیزدهم : ترم جدید و حال خراب من سلام از دیشب تا حال دارم دیوونه میشم، احساس می کنم اصلا خودم و تا حالا نشناختم ، شاید یه جور غرور کاذب داشتم از این جهت که فکر می کردم دختر مقاومی هستم و با راحتی اسیر شیطون نمی شم... اما تازه فهمیدم که شیطون خیلی مرموز تر از این حرفاست ..گاهی وقتا یه جوری تو رو تسخیر میکنه که نتنها نمی فهمی داری اشتباه می کنی بلکه اون کار و با اعتماد به نفس خیلی بالا هم انجام میدی نمی دونم شاید این حس رضایت هم کارهمون شیطون باشه... البته این و هم خوب می دونمکه آدم تا خودش نخواد اسر نمی شه اما من که حسابی از خودم نا امید شدم..!! . . این هفته اتفاق خاصی نیفتاد غیر از اینکه اولین کلاس ترم جدید شروع شد و من در حالی که هنوز نفهمیدم این تعطیلات بین ترم چطوری گذشت رفتم سر کلاس نشتم . شما که من ومی شناسید میدونید که دختر شاد و شنگولیم اما این چند وقت هیچ اتفاق جالبی یفتاده و من حسابی حوصله ام سر رفته... کسی پیشنهادی نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 21:32 توسط بهار |
بهانه دوازدهم : ادامه همون بی بهانه سوم راستش انقدر استقبال از پست قبلی زیاد بود که از گفتن ادامه داستان پشیمون شدم..اما به پیشنهاد یه سری از دوستان تصمیم گرفتم برای بیرون آوردن یه سری دیگه از دوستان از حالت خماری ( که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه )آخر قصه رو بگم: حالا بذارید اول چند تا از حدسایی که بچه ها زده بودن و بهتون بگم : 1 – با هم رفیق شدید و الانم با هم دوستید.. جدا فکر می کنید بهار اینقدر گاگوله که به این آسونیا دم به تله بده؟ 2 – از ماشین پیاده شدی و یه چک زدی تو صورتش واااااا......درست نبود اما خوب زیادم غلط نبود..چون کاری که من کردم در حد همین چک بود ما از نوع روحی روانیش...!! 3 – بهش گفتی پسره ی احمق ...(شرمنده دوستان مجبورم این قسمت و سانسور کنم وگرنه من طرفدار آزادی بیانم) فکر کردی با کی طرفی؟ اصلا منظورت از این کار چی بود؟ نه بابا من اینقدرا هم بد نیستم...این رفتار از شخصیت دختر با وقاری مثل من بدوره..!!! . .خوب حالا بذارید ادامه شو خودم بگم: من در کمال بی خیالی کرایه رو دادم به راننده و پیاده شدم، پسره هم پیاده شد... پسره : چرا اینکار و کردی؟؟؟؟؟؟؟؟ من : ببخشید ما همدیگر و میشناسیم؟؟ پسره: مگه حتما باید بشناسمتون ؟؟؟شما با این کارتون من و جلو راننده و مسافرای دیگه کنف کردید!! من:پسره احمق ، پرروی گاگول...(البته اینو تو دلم گفتم) من:شرمنده ولی من فکر نمی کنم هیچ گربه ای محض رضای خدا موش بگیره ( خودمونیم این جمله رو از یه فیلم کش رفتم )اشتباه گرفتی آقا..!! بعد من انگار نه انگار که خانی اومده و رفته ، راهمو کشیدم و رفتم ، حال پسره پشت سر من راه افتاده و در عین حال که میخواد شخصیتشو حفظ کنه و کسی نفهمه دنبال منه زیر زیرکی داره شماره تلفونشو برا من میگه.... بگذریم ما که بالاخره تونستیم از دستش در بریم ولی خاطره جالبی بود..!!! . .
پ ن :حال روحیم بهتره اماهنوز گوش شنوایی برا حرفتم پیدا نکردم...!! این روزا سخت میشه به آدما اعتماد کرد. پ ن :آقا سینا ببین چه دختر حرف گوش کنیم + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 21:47 توسط بهار |
|
| |||||